ميرزا حسن حسينى فسايى
523
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
هلاك افكند و چون سوارى ديگر را به نيزه زد كه مرد و مركب به سر غلطيدند ، ابرش پرىوش نيز سركشى كرده ، بر مركب ديوپيكر آن شخص خورده ، دوباره به سر درآمد و تا جنيبتكشان اسب ديگر آورده ، سوار شد ، مردم را گمان رسيد كه مگر سرور كشور را زخم كارى رسيد و زمام اختيار ، از دست دادند و يساقچيان « 1 » از نظم سپاه عاجز شده ، دست بازداشتند و گرمى هوا از حد گذشت ؛ چنان آفتاب آتش افروختى * كه نامش زبان در دهن سوختى « 2 » و نواب نايب السلطنه از مشاهدهء اين حال ، جنگكنان ، عطف عنان نمود و كسى را روانه فرمود كه سپاه اطراف بغداد ، كوچ كرده ، به اردو ملحق شوند و خود به جانب مندليج « 3 » حركت نمود و بعد از اجتماع سران سپاه در مقام مشاورت شده ، فرمودند كه اين شكست امرى بود مقدر و سر از تقدير نشايد پيچيد ، همه در جواب گفتند : اشارت ز تو ، كينگذارى ز ما * بشارت ز تو ، جانسپارى ز ما پس ارقام به حكام بلاد فرستاد و از مقدمه تقديرى همه را مطلع ساخت و در مندليج ، ايالت شوشتر و دزفول را ضميمه كوهگيلويه نموده ، به محمد خان بلوچ واگذار فرموده « 4 » ، به مصاحبت امير خان بيگ « 5 » نايب فارس روانه داشت كه هر يك تدارك لازمه سفر بغداد را ديده ، منتظر احضار باشند و خود تشريففرماى همدان گرديد « 6 » و در تهيه سپاه شده از اسب و آلات حرب و خيمه و قورخانه و توپخانه و حيوانات باركش و لوازم سفر ، حتى نعل و ميخ از تمامت ولايات به تأكيد و تعجيل حواله فرمود و سپاه خراسان و افغانستان و سيستان را احضار داشت كه در همدان به اردوى اعلى ملحق شوند و در مدت دو ماه ، تمام ما يحتاج را در همدان آماده و مهيا نمود و كس فرستاد كه شاه طهماسب معزول را از مشهد و شاه عباس ثالث را از قزوين به مازندران برده « 7 » ، توقف دادند و معادل دويست هزار تومان رايج آن زمان ، از خزانه عامره برداشته ، به شكست - يافتگان از جنگ توپال قسمت فرمود « 8 » و از اسب و استر و اشتر و چادر و شمشير و جوشن حتى نعل و ميخ آنچه هر روزه مىرسيد به آنها اعطا مىنمود و به عزم جدال با توپال عثمان سرعسكر - رومى از همدان ، نهضت فرموده ، روز بيست و دويم ماه ربيع دويم « 9 » وارد كرمانشاهان شد و به تحقيق پيوست كه توپال با سپاه بسيار در كركوك نشسته و فولاد پاشا « 10 » با بيست هزار نفر در نواحى
--> ( 1 ) . يساق در تركى به معنى آمادگى و ترتيب و نظم و قانون است و يساقچى به معنى ناظم است . ( 2 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 204 . ( 3 ) . ناحيتى در نزديكى مرز ايران و در شرق عراق كه امروزه به مندلى معروف است اين نام به صورتهاى مندليجين و مندليچين نيز آمده است و ياقوت آن را ( بندنيجين ) ذكر مىكند كه مفردش ( بندنيج ) است ، حمزه اصفهانى بندنيجين را معرب ( وندنيكان ) فارسى مىداند . ( جهانگشاى نادرى ، ص 657 ) . ( 4 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 207 . ( 5 ) . ( امير خان بيك قرقلو ) . جهانگشاى نادرى ، ص 207 . ( 6 ) . ( در 22 ماه صفر وارد آن خطه گشت ) . جهانگشاى نادرى ، ص 207 . ( 7 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 538 . ( 8 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 208 . ( 9 ) . در روضة الصفا ، ج 8 ، ص 538 : 22 ربيع الثانى ، سال 1145 . ( 10 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 210 ، روضة الصفا ، ج 8 ، ص 538 .